جمعه بیست و سوم مرداد 1388
مي دانستم كه فرق چنداني نمي كند
آنچنان فاصله نيست
از برزخ من تا آمرزش تو
خودآمرزگي يا خودآمرزيدگي
يا چيزي شبيه به همين هاست
كه امروزها به رخ مي كشم
تا اول پاييز 2 فصل مانده است
هر زن
يك مرد مرده است
آنچنان فاصله نيست
از برزخ من تا آمرزش تو
خودآمرزگي يا خودآمرزيدگي
يا چيزي شبيه به همين هاست
كه امروزها به رخ مي كشم
تا اول پاييز 2 فصل مانده است
كمي بيشتر
زمستانم بود كه زير التهاب سرانه روزها، كف اتاق، دارد مي ميرد و
من در رودرواسي فعل ماضي ساده ام
"بود"
همينگونه رهايش كرده ام
كه مي بينيد...
مي داني مرزش كجاست؟
همين كه خود آمرزيده شدي مرز مردن را رد مي كني
پيش از اولين گلوله
مي توانم برايت يك دور برقصم
يا هر چيز ديگري كه تو بخواهي
مثل پنجه كشيدن كه صدايش 20 دقيقه طول داشته باشد
يا مثله كردن اين همه انسان كه بيش از حد مجاز شبيه همند
زمستانم بود كه زير التهاب سرانه روزها، كف اتاق، دارد مي ميرد و
من در رودرواسي فعل ماضي ساده ام
"بود"
همينگونه رهايش كرده ام
كه مي بينيد...
مي داني مرزش كجاست؟
همين كه خود آمرزيده شدي مرز مردن را رد مي كني
پيش از اولين گلوله
مي توانم برايت يك دور برقصم
يا هر چيز ديگري كه تو بخواهي
مثل پنجه كشيدن كه صدايش 20 دقيقه طول داشته باشد
يا مثله كردن اين همه انسان كه بيش از حد مجاز شبيه همند
هر زن
يك مرد مرده است
نوشته شده توسط افرا در ساعت 13:52 | لینک
|
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
پيدايش واژه ي ساده ايست
گاهي پيدايش مي شود
گاهي پيدايش مي شود
من هم آدم ساده اي هستم
گاهي گم مي شوم
من را چنان مثل گم مي نويسند كه پيدايش و پيدايش
من را چنان مثل گم مي نويسند كه پيدايش و پيدايش
نوشته شده توسط افرا در ساعت 13:52 | لینک
|
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
چقدر سنگين است
مي پيچد گردم و دستهايم را در خود فرو ميكشد
مي چرخم و با اولين صداي آشنا سر مي گردانم
روزم از آن من نيست
و ديگر صدايي
كه با دستهايم آنچنان عجين باشد
كه گويي از من نيست
مردمكي كه در تاريكي روزم فرو مي رود و پاي مرده مرا
مي كشد
كه بگويد
بيهوده از پاي خويش بريده اي
دستي كه
خواستي بگويي از آن تو نيست
بغلت بر روي دست چپ
تا سنگيني ات را
....حمل كرده باشي و از آن
مي پيچد گردم و دستهايم را در خود فرو ميكشد
مي چرخم و با اولين صداي آشنا سر مي گردانم
روزم از آن من نيست
و ديگر صدايي
كه با دستهايم آنچنان عجين باشد
كه گويي از من نيست
مردمكي كه در تاريكي روزم فرو مي رود و پاي مرده مرا
مي كشد
كه بگويد
بيهوده از پاي خويش بريده اي
دستي كه
خواستي بگويي از آن تو نيست
بغلت بر روي دست چپ
تا سنگيني ات را
....حمل كرده باشي و از آن
نوشته شده توسط افرا در ساعت 13:52 | لینک
|
