|
حیاط خلوت من
|
سکوت این چند روز تعطیلی رو دوست داشتم و این آرامش لذیذ امروز تمام میشود چون تمام اهالی خانه باز میگردند تا هفته ایی و روزهایی رو در این آشیانه سپری کنند.
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:52 ] [ ]
[ ]
دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست یك كم از طلای خود حراج میكنی؟ عاشقم با من ازدواج میكنی؟ اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرك میشوی و تكهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی كجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذی، دلش شكست گوشهای كنار جعبهاش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد در تن سفید و نازكش دوید خونِ درد آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكهای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهای كاغذی فرق داشت چون كه در میان قلب خود دانههای اشك كاشت **شعر از عرفان نظر آهاری [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:23 ] [ ]
[ ]
دلم عجیب این روزها تنوع میخواد.
داشتم به مادرم از خستگی های روحیم میگفتم ، گفت : میخوای کلید ویلای روستا ... را از پدرت بگیرم و چند روزی بروی آنجا. گفتم نه. تنهایی برم اونجا چی کار کنم از تنهایی و شبش وهم دارم. آنجا رو هیچ موقع دوست نداشتم حتی تعطیلاتی که خانواده ام به آنجا میروند من اغلب در منزل میمانم . از آنجا متنفرم. مامان گفت خب بیا بریم به ویلای دایی جان که در روستای دیگریست و این سه روز تعطیلی که تمام فامیلها رفتن. اما من آنجا را هم دوست ندارم و مخصوصا جوی و آدمهایی که ازشون خوشم نمیاد بدتر هم هست. مامانم میگه بیا برو سفر هر جا دوست داری میفرستمت با دخترخاله ات برو دبی مالزی ترکیه و... اما من میخوام با کسی صحبت کنم میخوام تخلیه بشم از این همه تنهایی این روزهای زندگیم رو دوست ندارم پر است از حس بیکسی. [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 21:28 ] [ ]
[ ]
دلم عجیب یه جای دنج میخواد کسی سراغ داره؟
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:42 ] [ ]
[ ]
خدایا کمکم کن
منو به حال خودم وا مگذار حتی یه لحظه. [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 1:54 ] [ ]
[ ]
چند دقیقه ی پیش یه خانومی به گوشیم زنگ زد و گفت از شرکت ایرانسلم. من: بفرمایید!!!( همراه با تعجب زیاد) خانوم: با شماره دائمی شما سیمکارت ایرانسل صادر شده همراه با یه یدونه سیمکارت هدیه آدرس بدید تا بیاریم در منزلتون. من : نخیر خانوم نمیخوایم.خداحافظ. این شرکت ایرانسل دیگه با چه ترفندی باید بگه سیمکارت بخرید!!!
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:25 ] [ ]
[ ]
وقتی که فاصله میوفته بین مکالمات روزمره دو دوست دو آشنا ، سردی میاد و اینکه هر اتفاقی بیوفته مهم نیست ، چه خوب و چه بد. اما یه ارتباط تلفنی ساده و خوب میتونه تمامی این سردی روابط رو گرم و روان کنه.
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 15:30 ] [ ]
[ ]
وقتی که خیلی کار داشته باشم و زیاد هم وقت نداشته باشم از همیشه بیخیال تر میشم مثل الان که فردا صبح باید برم اداره ایی برای تحقیق و ارشاد هم باید برم برای پس دادن کتابی که امانت گرفته بودم.
نمیدونم چرا با این همه مشغله و فرصت اندک باید این موقع وبگردی کنم؟؟!!!!!
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 1:48 ] [ ]
[ ]
آسمان امروز عصر عجیب رویایی بود.
[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 19:49 ] [ ]
[ ]
چقدر خوبه الان همچین جای آرومی باشی. و چقدر بد ِ که توی یه شهر ساحلی زندگی کنی اما کمتر بری دریا رو تماشا کنی. چرا؟ به دلیل عدم امنیت فقط کافیست یه دختر تنها بره کنار دریا یا دو تا دختر یا چندین دختر و خانم. از رفتنشون پشیمون میشن بعلت موجها و پارازیتهایی که افرادی که جنش شون مذکر هست میفرستند ترجیح میدی یه برنامه ای پیش بیاد و با خانواده بری کنار دریا تا تنهایی. اما کیست که نداند تنهایی و آرامشی که کنار ساحل هست هرگز نمیتونی توی جمع بدست بیاری!!!!
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 16:17 ] [ ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |